تبليغاتX
همه چیز
من علیرضا هستم و و18سال دارم دوست دارم وبلاکم تک باشه





من داداش علی هستم وحالا وبلاک را اداره می کنم من مهدی هستم نوشته شده توسط عليرضا | موضوع: | لينک ثابت |

تیکه های جدید به دختر ها

از دختری که بدت اومده:  انشاالله مثل زهره سی دیت بیاد بیرون

به دختر چادری: بعضی ها پول ندارند توی چادر زندگی میکنند

باز هم به دختر چادری :بهشون بگویید راست میگن چادریها کچل هستند چادر سر میکنند

به دختر عینکی :بگوییدشما اگر عینکت را برداری سیاه وسفید میبینی

به دختر خوش هیکل:بگویید بابای شما بنا بوده که هیکل به این قشنگی را برات درست کرده

به یک دختر معمولی : میتونم شماره کفشت رو بردارم یه زنگ بزنم

به یه دختری که دماغش دراز است: بگویید دماغت رو  بده بانک بهره اش رو بگیر

نوشته شده توسط عليرضا | موضوع: | لينک ثابت |

گربه هاهم عالمی دارند

نوشته شده توسط عليرضا | موضوع: | لينک ثابت |

مدلهای مختلف لباس عروس

        گالری لباس عروس۳   ( مدل لباس عروس )

<%EntryBody%>

 

 

 

<%EntryBody%>

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عليرضا | موضوع: | لينک ثابت |

جریان خواستگاری (خنده دار)

سر جلسه خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت!

مادر داماد: ببخشين، كبريت دارين؟

خانواده عروس: كبريت؟! كبريت براي چي؟!

مادر داماد: والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...

خانواده عروس: پس داماد سيگاريه...؟!

مادر داماد: سيگاري كه نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سيگار مي‌چسبه...

خانواده عروس: پس الكلي هم هست...؟!

مادر داماد: الكلي كه نه... والا قمار بازي كرد، باخت! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره...

خانواده عروس: پس قمارم بازي مي‌كنه...؟!

مادر داماد: آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...

خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟!

مادر داماد: زندان كه نه... والا معتاد بوده، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن...

خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!

مادر داماد: آره... معتاد بود، بعد زنش لوش داد...

خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

..... نتيجه اخلاقي: هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين!

نوشته شده توسط عليرضا | موضوع: | لينک ثابت |

عکسهای خانه های عجیب وغریب

نوشته شده توسط عليرضا | موضوع: | لينک ثابت |

عکسهای دیدنی

  نوشته شده توسط عليرضا | موضوع: | لينک ثابت |

خوب گوش کن

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

 

نوشته شده توسط عليرضا | موضوع: نامه ای به پدر | لينک ثابت |

عاشق شدی ببین

به چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن ندارد.

=======================================

روزی که تورا از دست دادم حس کردم فقیر ترین کس هستم خواستم اشکی بریزم ولی

افسوس برای به دست آوردن همه آنان را ازدست داده بودم

-------------------------------------------------------------------------------يک نصيحت: مواظب خودت باش! يک خواهش: اصلاً عوض نشو! يک آرزو: فراموشم نکن! يک دروغ: تورو دوست ندارم!!، يک حقيقت: دلم برات تنگ شده!

..............................................................................................

همه ادم ها یک بار مي ميرند . ولي من دو بار مي ميرم‌ : يه بار موقعي كه تو رو از

دست بدم و يه بار هم موقعي كه عمرم تمومم بشه

............................................................................................

دوست داشتن  مثل ايستادن روي سيمان خيس هرچي بيشتر بموني رفتنت سختتر مي شه و اگر رفتي جاي پاهات براي هميشه مي مونه

............................................................................................

با موبایلت چکار کردی که هر چی زنگ میزنم میگه مشترک مورد نظر در قلب شماست؟

نوشته شده توسط عليرضا | موضوع: چندمورد از حرف های عاشقانه | لينک ثابت |

بترس تا یاد نگیری

بزرگترین آرزوی یک پنگوئن میدونی چیه؟ ...

عکس رنگی بگیره

-----------------------------------------------------------------------

یه روز میبینند یک ماره غمگین است مپرسند چرا غمگین هستی؟...

میگه یک چند سالی بود که عاشق مار همسایه بودم بعد فهمیدم شیلنگه

...........................................................................................

يك روز يك تركه ادعاي پيامبري ميكنه ميگن اسم كتابت چيه ميگه كتاب ندارمولي جزوه ميگم بنويسيد

........................................................................................................

به يك بسيجيه ميگن خط موازي چه نوع خطي است ميگه دو خط صافي است كه هرگز به هم نمي رسند مگر به امر مقام معظم رهبري

........................................................................................................

 

نوشته شده توسط عليرضا | موضوع: | لينک ثابت |

جوک
چندمورد از حرف های عاشقانه
نامه ای به پدر
مدهای لباس عروسی
جریان خواستگاری(خنده دار)